این نبرد همه است، اینک "جنگ احزاب" ("بزرگترین هجوم دشمن"،"بزرگترین شکست دشمن")
تحلیل "طرح ایرانی" سلمان فارسی در برابر بزرگترین لشکر کشی کفر، از "خندق دفاعی" تا "فتح جهانی" - دارالقرآن
بسم الله الرحمن الرحیم
ما در این جلسات، این ده- دوازده جلسه، حالا دقیق نمیدانم چند تا شده است. به بخشی از آیاتی که به یک رده خاصی از متدینین یا ظاهراً متدینین یا ترکیبی از هر دو ضعیف ایمان، که امثال بنده هم ممکن است شامل آنها بشوند و به منافقانی که تظاهر میکنند متدین هستند، مربوط میشود. بدن آنها اینجا است؛ قلب آنها نیست. در شرایط عادی، عقاید واقعی خودشان را نه زباناً و قولاً، نه فعلاً و عملاً بروز نمیدهند. و خیلیها را هم بازی میدهند. اما در شرایط خاص، بخصوص بحرانهایی که پیش میآید، قرآن این دو دسته را، که با هم تفاوتهایی دارند اما نهایتاً در صحنه عمل با هم تجمیع میشوند و همافزایی میکنند و یک کارکرد دارند، یک مقداری معرفی میکرد. یک آینهای جلوی ما و جامعه دینی گرفت که همه شما ظاهراً مسلمان و متدین هستید ولی واقعاً اینطور نیستید. اگر بخواهید دیدگاههای مفسرین مختلف را بسنجید، اگر روایاتی را که احیاناً در ذیل هر کدام آمده است ببینید، اگر سراغ شأن نزولها بروید و اگر با آیات دیگر مقایسه کنید، مفسر میشوند. در کوتاهترین وجه ممکن، هر کدام از این آیات، اگرچه به بهانه یک مسئله خاصی نازل شده، به یک بعد جدیدی از ابعاد این قضیه اشاره شده است. هدف من صرفاً ریختن آبروی یک عدهای یا گفتن یک ماجرای گذشتهای نیست. این که در آیات مختلف، قرآن میفرماید: «فَاذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ»، یاد آنها باشد، یاد آنها بیاید، یاد آنها نرود، یاد آنها هست، که در درجه اول خطاب به همان مخاطب هزار و چند صد سال پیش است، اما دائم به خود ما هم میگوید. به همه میگوید، به بشر میگوید این اتفاقات افتاده است، میافتد و خواهد افتاد. آدمهایشان عوض شدهاند، اصل ماجرا باقی است. اصلاً تماماً کارکرد آیات قرآن این است. هیچ آیهای در قرآن نیست که صرفاً از یک گذشته یا یک آیندهای صحبت کند که به ما نامربوط است. همه اینها به ما مربوط است. باید ارتباط آن را پیدا کرد. هیچ بخشی از قرآن تمام نمیشود.
در سوره احزاب 17 آیه وجود دارد که نکات بسیار لطیفی هستند و هر کدام سرنوشتساز هستند. بعد اگر عمری بود، ما زنده بودیم، شما هم زنده بودید و توفیقی بود، هزاران موضوع در قرآن کریم مطرح است. به حقوق کودک و توجه به او در قرآن کریم، اشاره شده است. چون کودک انسانی بهشدت آسیبپذیر است و به تنهایی نمیتواند زنده بماند و زندگی کند. از حقوق خودش نه مطلع است و نه میتواند دفاع کند. در باب بعضی از آیاتی که در قرآن به حقوق کودک اشاره کرده است و به مسائل خانواده مرد و زن مربوط است، اشاره میکنیم. حالا آن هم انشاءالله چند جلسهای میشود تا باز بعد.
و اما این هفده آیه که در سوره احزاب به جنگ احزاب مربوط است. در معرفی این تیپ شخصیتها و رفتارها، آیات خیلی مهمی هستند. جنگ احزاب طبق روایت مشهور سال پنج هجری است. کسانی یک سال دیگری هم برای آن ذکر کردهاند. بعضیها حتی گفتهاند سال سه هجری بوده است ولی مشهور همین پنج هجرت است. در این پنج سالی که اینها در مدینه بودند، در این چهار سال، توطئهها پراکنده، ولی دائم ادامه داشته است. یک جبهه اصلی، مشرکین و سرمایهداران قریش و مکه هستند که آنجا سیزده سال، سالها درگیر بودند؛ شکنجه و آزار و تبعید و فشار و تحریم بودند. میخواستند آنها را از بین ببرند؛ میخواستند با پیامبر معامله کنند، ایشان این کار را نکرد؛ خواستند اینها را از بین ببرند، نشد. عدهای از آنها به آفریقا، شمال آفریقا (حبشه، اتیوپی) مهاجرت کردند. و بعد هم بقیه آنها هم مجبور شدند. تحریم سه سال، محاصره شدید اقتصادی. محاصره و تحریم کامل اعمال کردند تا اینها از گرسنگی بمیرند و حتی لباس مناسب هم نداشته باشند. و بعضی از بزرگان این جبهه توحید، جناب ابوطالب و جناب خدیجه امالمؤمنین(سلام الله علیها) اینها که حامیان بزرگ نهضت بودند، از دنیا رفتند. با وجود این، مقاومت ادامه پیدا کرد تا این که بقیه آنها هم هجرت کردند. و از مدینه دعوت شدند؛ با آن دعوت از مدینه و بیعت، از مکه هجرت کردند. در آن چند سال اول، جنگ بدر و جنگ احد پیش میآید؛ یک پیروزی و یک شکست را تجربه میکنند. اینها فکر میکنند قضیه تمام میشود و میبینند نهضت دارد بیشتر گسترش پیدا میکند. حتی کسانی از پشت جبهه شرک، از داخل مکه، دارند به اینها ملحق میشوند؛ از مکه فرار میکنند و به مدینه میآیند. قبایل اطراف دارند به تدریج یا ایمان میآورند یا اگر هم ایمان نمیآورند، سازش میکنند و با پیامبر قراردادهایی میبندند که ایشان دائم دارد قوی و قویتر میشود. این خطر بیشتر میشود، کمتر نمیشود. این که منتظر باشیم یک کف روی آبی بود و تمام میشود نه. این آن آب زیر کف است و نمیتوانیم منتظر بمانیم که اینها میخواهند چهکار کنند. جبهه دوم یهود در داخل مدینه و پشت جبهه پیامبر هستند. یهودیان، عدهای از آنها - رهبران آنها را عرض میکنم؛ بدنه که هیچ وقت تصمیمگیر نبودند و نیستند- رهبران آنها دو دسته بودند. یک عده معتقد بودند که ما نمیتوانستیم علنی با پیامبر مبارزه کنیم. ما پنهانی مبارزه کردیم و میکنیم. حالا وقت آشکار شدن آن است. دیگه همه دشمنان اسلام به این جمعبندی و به این اجماع رسیدند که اینجوری که هر کدام جدا جدا با پیامبر درگیر شویم، شکست میخوریم و نمیشود. باید یک اَبَرعملیات انجام بدهیم. یک عملیات بزرگ و بزرگترین عملیات. هر چه قدرت داریم، همه باید روی هم بگذاریم سرمایه، سلاح، نیرو، تبلیغات. یک بار برای همیشه برویم کار را تمام کنیم. وگرنه اینجوری که جنگهایی که چند صد نفره یا چند هزار نفره باشد، یهود جدا، مشرکین مکه جدا، اینها نمیشود. باید همه با هم، کنار هم، احزاب همه با هم متحد بشویم و از بیرون و درون، مدینه را متلاشی کنیم.
دسته دوم رهبران یهود، کسانی بودند که مخالف بودند اما میگفتند که نمیتوانید، نمیشود. اینها شکست نمیخورند. و لذا ما بخصوص ما که در همین منطقه مدینهای هستیم، پنهانی علیرغم تعهدات ما، بارها خیانتهای کوچک کردیم و او (یعنی پیامبر) فهمیده است و گذشت کرده است، تجاهل کرده است و اینها. ولی اینجور که الان دارید نقشه میکشید که همه با هم حمله کنیم و احتمال میدهم این بار هم نتوانیم، بعدش میخواهیم چهکار کنیم؟ فکر یک مرحله بعد آن را بکنید. اینها که از مکه میآیند، اگر پیروز بشوند، یا یک عالم غنایم، غنیمت از مسلمانها برمیدارند ولی میروند. اما اگر شکست بخوریم، چی میشود؟ اینها که خانه زندگی آنها اینجا (مدینه) نیست. فرار میکنند و به شهر آنها میروند. ما هستیم که اینجا باید زندگی کنیم و وقت ضربه آن را ما میخوریم. لذا ما هم دل ما میخواهد که اینها از بین بروند اما ما محتاطتر هستیم و عاقلتر هستیم. به نظر ما نباید وارد یک جنگ علنی سراسری بزرگ بشویم. این جنگ سرنوشتساز است. بعد آن دیگر یا ما از بین میرویم یا اینها. این کار را به اینجا نرسانیم. اختلاف بر سر این بود بین رهبران. که کمکم رهبران دسته اول، دسته دوم را متقاعد کردند که نه، این دفعه اساساً با دفعات قبل قابل مقایسه نیست و اگر کوتاه بیاییم، هر چه به اینها زمان بدهیم، مسلمانها قویتر میشوند. با تمام ظرفیت اگر بیاییم، اینها محال است بتوانند مقاومت کنند. بالاخره این وسوسهها و اینها که این نمونهها را من جلسه قبل عرض کردم، اینها مذاکرات داخل خود یهود بودند. دسته دوم بالاخره پذیرفتند و خیانت کردند. پیامبر با یهودیان به خاطر یهودی بودنشان نجنگیده است بلکه همان اول یک قانون اساسی نوشتند، به یهودیها هم گفتند ما و شما یک امت هستید. ما شما را دشمن تلقی نمیکنیم. حقوق شما محفوظ است، آزادی دین دارید، آزادی عقیده دارید، مثل بقیه مردم امنیت دارید، حقوق شما محترم است. یک شرط داریم و آن این است که با دشمنان ما همکاری نکنید، به ما ضربه نزنید و خیانت نکنید. و یهودیها همین، همین یک کار را کردند. لذا دو- سه تا درگیری که با یهودیها دارند، با همه یهودیها نیست. با بدنه یهودیها هم که بخشی از آنها پیامبر را مردم عادیشان قبول داشتند؛ میگفتند ما پیامبر را قبول نداریم ولی آدم خیلی خوبی است. عادل است، دروغ نمیگوید، مهربان است، گذشت میکند ولی آنها که تصمیمگیر نیستند و معمولاً تابع رهبرانشان هستند. و البته عده آنها زیاد نبود.
جبهه سوم که با اینها متحد شدند، همینها هستند که موضوع بحث ما هستند. نیروهای داخل مسلمین. که اینها دو تیپ هستند. یک عدهای از آنها، در بعضی آیات قرآن لحن، لحن منافقشناسی است. یعنی یک عدهای از آنها اصلاً قبول ندارند. در فضا گیر کردهاند، میبینند همه مردم و افکار عمومی با پیامبر است. انقلاب میشود. مثل من یادم میآید حالا نمیخواهم مقایسه کنم ولی شبیه، مثلاً ۲۲ بهمن ۵۷ که انقلاب پیروز شد و آن روزهای قبل آن، دیگر حتی ساواکیها هم انقلابی شده بودند. یعنی خانواده ساواکیها هم در راهپیماییها میآمدند. خانمهای بیحجابی که در راهپیماییهای فیلمهای دهه فجر ۲۲ بهمن میبینید که پخش میکند، اینها برای آن آخرهاست. اواخر که دیگر معلوم بود رژیم شاه نمیتوانست بماند. ترس، ضعف، اضمحلال. بعضی آیات قرآن اشاره به اینها میکند که نمیخواهند منافق باشند ولی هستند. خودشان هم نمیدانند. تظاهر میکند که من یک آدم متدین هستم و فلان هستم. واقعاً اینطور نیست. حالا گاهی هم خودش هم توجه ندارد، این میشود ضعیف. آن کس که توجه دارد و آگاهانه این کار را با برنامه میکند، آن منافق دو چهره میشود. او فیلم است و نمایش بازی میکند و کلاهبردار است. این دو تیپ هم داخل مدینه، پشت جبهه، بلکه درون جبهه پیامبر و اسلام هستند و عده آنها هم کم نیست. اینها در شرایط عادی خطر ندارند. ولی شرایط وقتی بحرانی میشود، مثلاً تحریم، محاصره، دشمن حمله میکند، خطر خودشان را نشان میدهند. این آیات به این وضعیت اشاره دارند. سه جبهه با هم برای اولین بار متحد شدند. قبلاً ارتباطاتی داشتند ولی اینجور متحد نبودند. یک قرارگاه مشترک تشکیل دادند. سرمایهداران یهود در داخل مدینه میخواهند پیمانشان را علنی و دستهجمعی بشکنند. آدمهای دو چهره و منافقین سازماندهی شدهای که پشت جبهه هستند ولی دائم حرف دشمن را تبلیغ میکنند. از شکست دشمن ناراحت میشوند. از پیروزی مسلمین ناراحت میشوند. بین مسلمین هستند ولی هر وقت خبر خوشی به نفع اسلام میآید، اینها مثل این که ناراحت میشوند و غصهدار میشوند. تحریف میکنند، شایعه پخش میکنند، میگویند: این که چیزی نبود! نه بابا دروغ میگویند! کو؟ کجا؟ دائم آیه یأس و تضعیف روحیه مسلمین و مردم و اینها را میخوانند. یک عدهای هم که خودشان جزو اینها نیستند، فکر میکنند و قبول دارند، اجمالاً هم قبول دارند ولی جدی نیستند. هر وقت قضیه جدی میشود که باید مثلاً از مال خود بگذری، بخشی از آسایش و راحتطلبیات بگذری، چه برسد به جانت، دیگر اینجاها حتی کاملاً در روی پیامبر وامیایستند و تعارف هم نمیکنند. این دو تیپ در این آیات با هم کنار هم گاهی آمدهاند، گاهی هم از هم تفکیک شدهاند. این که با هم آمدهاند برای این است که در یک پروژه با هم عمل میکنند. یک عده پشت جبهه در افکار عمومی و افراد ضعیف مدام سمپاشی میکنند، اینها هم تحت تأثیر آنها، در پروژه آنها عمل میکنند. اینها دو تیپ هستند ولی عملاً روی هم رفته یک کارکرد دارند. مثلاً در جنگ وقتی خرمشهر آزاد شد، کل ملت شادی کردند. منتهی شامل آن کسانی بود که سه بچه آنها در جبهه میجنگید، او هم خوشحال بود. آن کسی هم که میخواست برود ولی نمیتوانست برود مثلاً سن او بالا بود، بچه بود، مشکل داشت، بیمار بود، گرفتار بود، او هم خوشحال میشد. او بدنه مؤمنین است. آن کسی که وقتی خرمشهر سقوط میکرد ناراحت بود، وقتی خرمشهر آزاد شد، خوشحال بود ولی فقط همین خوشحالی و ناراحتی است، چیز دیگری نیست. یعنی آنجا غصه میخورد میگوید حیف شد. اینجا هم خوشحال میشود و تبریک میگوید. اما هیچ وقت امکانات او، خودش، بچههایش جبهه نمیرود، فقط میگوید انشاءالله پیروز شویم. ممکن است در تشییع جنازه هم بیاید، تسلیت هم به شما بگوید ولی حتی پول نمیدهد چه برسد به جان او. اینها هم آمدند و شادی کردند. یک عده از کسانی که اصلاً دشمن انقلاب بودند، حتی خودشان در جبههها با صدام بعدها مثل این منافقین همکاری میکردند، این تیپها هم میآمدند شادی میکردند که خرمشهر آزاد شد، همه با هم بودند. منتهی بعضیها هم در دلشان ناراحت بودند که خرمشهر آزاد شد. بعضیها هم خوشحال بودند به شرطی که به آنها هیچ صدمهای نخورد و آنها هیچ هزینهای نکنند.
حالا خواستم تشبیه کنم که بدانید کل اینها در جنگ احزاب با هم متحد شدند. این بزرگترین ائتلاف دشمن از اول اسلام تا آخر اسلام علیه اسلام و پیامبر بود؛ چون بعد از آن هم دیگر چنین ائتلافی اتفاق نیفتاد. این جنگ همهجانبه، جنگ ترکیبی، جنگ سختافزاری، نرمافزاری بود. منافقین از پشت جبهه جنگ نرمافزاری و جاسوسی میکردند. اینها هم از بیرون جنگ سختافزاری میکردند. این بزرگترین لشکرکشی علیه اسلام بود. گفتند دیگر منتظر نمیمانیم مسلمانها بیایند با این قبیله، آن قبیله، اینطرف، آنطرف، مذاکره کنند، آدمهایشان را بفرستند، تبلیغ کنند و نفوذ کنند. همه با هم سر آنها میریزیم. خود مدینه را از چنگ آنها بیرون میآوریم که پایگاه اصلی و مرکزشان است. باید مدینه را تصرف کنیم. باید رهبرشان (پیامبر) را بکشیم. و آنهایی که از اصحاب واقعیشان هستند، آنهایی که واقعاً کنارشان هستند. بقیه دیگر منفعل میشوند. وقتی ببینند اینها شکست خوردهاند و پیامبر کشته شد و ما شهر مدینه را گرفتیم، شهر سقوط کرد، همینها که میگویند پشت پیامبر میایستیم، نماز هم میخوانیم، اغلب اینها باد هوا هستند. اینها وقتی شهر سقوط کند، میآیند طرف ما. حزب باد هستند. این هفده آیه مربوط به جنگ احزاب است. بزرگترین اتحاد، کودتا از داخل، بزرگترین جنگ از خارج و از بیرون. هدف، سقوط مدینه (پایتخت اسلام) و نابودی اسلام و کشتن پیامبر است. این بزرگترین لشکرکشی در زمان پیامبر در درون جزیرهالعرب علیه اسلام بود.
نکته بعدی که هم جالب است و هم برای ما ایرانیها یک افتخاری است، در این بزرگترین نبرد یک ایرانی تاکتیک دفاعی مسلمین را طراحی میکند. سلمان فارسی. این سنگینترین و سختترین جنگ و بزرگترین حمله است. اینها در شهر هستند، لشکر بیش از ده هزار نیرو است. اصلاً چنین لشکری در جزیرهالعرب تا آن موقع تشکیل نشده بود. ده هزار نیروی نظامی از بیرون مستقیم میخواهند حمله کنند. مسلمین سه هزار تا هم نیستند. تحریم شدهاند، محاصره هستند. طرح تاکتیک دفاعی را پیامبر، اصحاب را جمع میکند که چه کنیم؟ به نظر شما چه کنیم؟ پیامبر مشورت میکرد. حتی وقتی که ایشان نظر درست قطعی داشتند، باز هم مشورت میکردند. این هم خیلی درس مهمی است که بقیه وارد بشوند، نظر بدهند و مشارکت کنند. این دین، دین همه است. این نبرد هم نبرد همه است. هر کسی به نظرش حرفی دارد، دلسوزانه بیاید حرف و طرح خود را مطرح کند. ما دنبال بهترین طرح هستیم. بهترین طرح را یک ایرانی میدهد. میگوید اینجور جنگهای بزرگ در جزیرهالعرب مرسوم نیست. جنگها معمولاً این قبیله با آن قبیله، چند ده نفر، چند صد نفر اینجوری بوده است. این لشکرکشی بزرگ. ما اینجور وقتها در ایران وقتی که مثلاً این شهر با آن شهر، این حاکم با آن حاکم یا با کشور دیگری درگیری داریم و دشمن میخواهد شهر را تصرف کند و نیروی آن چند برابر ماست، ما اینجور وقتها در نقاط سوقالجیشی خاصی خندق میکَنیم. چون دور کل شهر را که نمیشود خندق کَند. منتهی شهر یکجوری است، بخشی از آن موانع طبیعی است. مثلاً کوه و صخره است. مثلاً نخلستانهای متراکم است. مثلاً آب و برکه آب است. دشمن نمیتواند 10 هزار نفری از آنجا حمله کند. یا بخواهد دور بزند، نیروهای او تقسیم میشوند. دو سه جای خاص است که آنجا را اگر بخواهید تن به تن بجنگید، این دو سه هزار نفر حریف ۱۰ هزار نفر به روش عادی نمیشوند. اینجور موارد، آنجایی که اگر دشمن سوار نظام و پیاده نظام یک مرتبه حمله کنند و اسبها و اینها ممکن است خط را بشکنند و جلو بیایند، آنجا را خندق میکنیم. پیامبر به سلمان فرمود که توضیح بده که چطوری است و کارکرد آن چیست. او گفت اینجوری است. پیامبر فرمودند که من با نظر سلمان موافقم. ما نباید در دشت صاف با اینها درگیر شویم و زیاد شهید میدهیم و معلوم نیست ته آن چه میشود. جنگ قبل هم احد بود که اینها یک تجربه پیروزی بر ما داشتند و آن هم به آنها کمک میکند. پیامبر، اصحاب هم گفتند این نظر خوبی است و ما تا حالا همچین چیزی در جنگهای عربی ندیده بودیم ولی خب خوب است.
پیامبر(ص) فرمودند که تحت فرماندهی سلمان شروع به خندق کندن کنید. به گروههای ۱۰ نفره تقسیم بشوید. هر چند متر بخشی از این خندق یا کانال را یک عدهای شروع کنید. و خودشان هم رفتند، اولین کلنگ را خود پیامبر زد. شاید بیش از یک ماه، آنها محاصره شده بودند. بهحدی که دیگر غذایی برای خوردن در مدینه پیدا نمیشد. گرسنه بودند. پیامبر سه روز- سه روز هیچچیز نمیخورد ولی کار میکرد. عرض کردم موقع تقسیم آدمها هم، مهاجرین میگفتند سلمان جزو ماست؛ به تیم ما بیاید. انصار هم میگفتند که سلمان اهل مکه نیست؛ چطور جزو شما است؟ سلمان جزو انصار است. پیامبر فرمود سلمان جزو تیم خودم است. «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ»؛ سلمان جزو خانواده من است. سلمان با من است. و آن قضایایی که من بخشی از آنها را در جلسات قبل گفتم.
در سختترین شرایط، محاصره، گرسنه، تحریم، بزرگترین تهدید تاریخ اسلام، جنگ همهجانبه، پیامبر - آن قضیهای که من اشاره کردم - هر کلنگی که میزد یک جرقه بلندی میشد، تکبیر میگفت و میگفت که ما پیروز خواهیم شد. اسلام پیروز خواهد شد. بر امپراتوری روم، بر پادشاهی ساسانی، بر مصر، بر یمن، بر همه طاغوتها، دیکتاتورها و جنایتکاران پیروز خواهیم شد. مؤمنین خوشحال میشدند. این تیپهای ضعیف ایمان یا آن تیپهای منافق هم مسخره میکردند. که من عرض کردم، اشاره کردم، که ما آنجا گرسنه در محاصره هستیم. این آقا میگوید اسلام دنیا را فتح خواهد کرد.
من به شأن نزول آن هم از جمله نقل کردهاند، اشاره کنم. یکی از راویان همان حذیفه است، جناب حذیفه بن یمانی که از مؤمنین خیلی خاص، از اصحاب پیامبر و امیرالمؤمنین بود و در منافقشناسی متخصص بود. هم بهطور خاص پیامبر با او صحبت کرده بودند، افرادی را اسم برده بودند و هم خودش تجربه کرده بود که حتی کسانی هستند که جزو یاران نیروهای پیامبر هستند، جبهه هم آمدهاند با رومیها بجنگند، میخواهند در مسیر جبهه طراحی کنند پیامبر را ترور کنند. بدون این که شناخته بشوند. یعنی اینجور آدم نفوذی بود تا بیخ گوش پیامبر منافق داشتیم. حذیفه میگوید شب جنگ خندق، ابوسفیان و مشرکین مکه از آن طرف، هزاران هزار نیرو، از این طرف بنی قریظه و یهودیان داخل که خیانت کرده بودند، زدند زیر امضا خودشان، رجزخوانی میکردند. داخل خود ما هم یک عده آدمهای ضعیف و بیشخصیت که تا یک مسئله و اتفاقی میافتد، دست و پا آنها میلرزد، به همهچیز شک میکنند، میگویند نه، نمیشود، بیخود بود، از اول اشتباه کردیم، ما افراطی بودیم، ما تند عمل کردیم، تقصیر ما بوده است و... .
میگوید یک ترس عجیبی آن شب بر ما سیطره پیدا کرد. با این که خندق هم کنده بودیم و اینها ولی گفتیم مگر میشود جلوی اینها ایستاد. بعد یک اتفاق دیگری افتاد. یک باد سختی شروع شد که این باد هم در مدینه سابقه نداشته است. یک باد سخت و سردی آمد و در صورت ما میخورد که ما چون آن موقع نمیدانستیم این قضیه چیست و چه نتیجهای دارد، به خودمان میگفتیم بیا! حالا باد و طبیعت همه چیز علیه ماست. امشب چی میشود و این چند روز چی میشود؟ مدینه سقوط میکند. ما فقط به ایمان به پیامبر و امید به خدا میایستیم وگرنه همهچیز علیه ماست.
میگوید شب ماه هم نبود، بهشدت تاریک بود، اصلاً یک یأس و ترسی همه ما را گرفته بود. و منافقین هم پشت سر ما، بین ما، در شهر پچپچ میکردند. در خانهها، در محلات، شایعه پخش میکردند، همه را میترساندند. بعد هی سؤالات تحریککننده جنگ نرم را میپرسیدند که به مردم میگفتند حالا خوب شد؟ همین خوب شد؟ حالا چه میشود؟ الان که این شکست بخورد، چه بلایی سر شما میآید؟ حالا ما چهکار کنیم؟ میگوید ما از هر طرف فشار میآمد. بعد کمکم یک عدهای واقعاً ترسیدند. همین مسلمانهایی که پیامبر را دوست داشتند، قبول داشتند و جزو آنها هم نبودند، آمدند گفتند آقا! ما تا حالا همچین محاصره اینجوری، اینجور حملهای ندیده بودیم! ما فکر میکردیم داشتیم آماده میشدیم که به ایران و روم و مصر و یمن برویم، حالا آمدند در خانههای ما. الان خانههای خود ما بیدر و پیکر است. زن و بچه ما در خانه است، این یهودیها هم که هستند، منافقین هم داخل هستند. ما میترسیم اصلاً قبل از دشمن اینها توی خانههای ما بریزند! خانههای ما بیدر و پیکر است و امنیت نیست. اجازه بدهید ما به خانه خودمان برویم. اقلاً مواظب خانه خودمان باشیم. حالا مدینه پیشکش! خود شما و خدا هم با همدیگر از اسلام دفاع کنید! ما برویم از خانه خودمان اقلاً دفاع بکنیم!
قرآن میفرماید آنها دروغ میگفتند. خانه آنها به اندازه کل شهر در خطر نبود. میترسیدند. خودشان را بر اسلام و بر حقیقت ترجیح دادند. بهانه میآوردند. ولی پیامبر میدانست دروغ میگویند. میدانست ترسیدهاند. میدانست میخواهند تضعیف کنند. هر کس میآمد میگفت آقا خانه ما بیدر و پیکر است. از شهر یک کم فاصله دارد، این یهودیها و منافقین هم هستند. اجازه بدهید ما برویم؟ پیامبر میفرمود بروید. یعنی اگر میگفت نروید خیلی از آنها میرفتند! پیامبر آمدند، بین ما قدم زدند. بعضیها میگفتند آقا اجازه هست ما برویم یا میرویم الآن برمیگردیم! از این میرویم برمیگردیمهایی که معلوم است چطوری برمیگردیم! میرفتند و به چاک میزدند! آقا اجازه میدهید یک دستشویی برویم الآن میآییم یا خانمم در مدینه به من تلفن کرده! به موبایل من زنگ زده گفته یک کار خیلی فوری پیش آمده زودی بیا زودی برگرد! الآن من زودی بروم زودی میآیم. پیامبر میفرمودند خب برو. خودشان آمدند بین ما قدم زدن! به من رسیدند فرمودند که بیا، یک کنار کاری با تو دارم. آمدم، گفتند که میخواهم در دل دشمن بروی، در تاریکی، چریکی، پارتیزانی نفوذ کنی، در دشمن بروی برای خبر. برای گشت شناسایی و تجسس بروی. ببین آنجا چه خبری است. ایشان میگوید رفتم آنجا، دیدم این بادی که، باد طوفان سردی که طرف ما آمد و ما گفتیم هوا هم علیه ماست، دیدم نه بابا! این طوفان علیه اینها است. اصلاً اردوگاه آنها را داغون کرده است. ما یک کمی داریم سرما میخوریم. زود قضاوت کردیم. اصلاً کل اردوگاه و خیمههای اینها را از جا کنده است. خیمهها کنده شده، دیگهای غذای آنها چپه شده، دارند سرما میخورند، میترسند. یک عدهای میگویند ای بابا! ما یک ماه هست اینجا ما بودیم، بس است دیگه! اگر میتوانستیم کاری کنیم در این یک ماه که شهر را محاصره کردیم، خب میکردیم. ولش کن بابا! برویم! حتی میگوید صدای سگهای آنها را از جاهای مختلف شنیدم. سگهای آنها هم دارند زوزه میکشند و اسبهای آنها پراکنده شدهاند. دارند قافله قافله جمع میشوند. حتی شنیدم یک عدهای داد میزنند «الرحیل الرحیل» (حرکت! حرکت! برویم!) دیگر اینجا فایدهای ندارد، این جنگ به جایی نمیرسد. این طوفان خیلی آنها را خراب کرد. روحیه آنها را کاملاً بهم ریخت، سازمان آنها را بهم ریخت. سرمای شدید، باد شدید.
آن ضربهای هم که امیرالمؤمنین(ع) به یک جوان بیست و چند ساله، پهلوان پهلوانان عرب را زد، این هم روحیه آنها را خورد کرد. نفوذ در شهر را هم دیدند، نتوانستند شهر را بگیرند، این طوفان هم که حالا آمد. حذیفه میگوید من آنجا را که دیدم، تا آنجا نرفته بودم خیلی مأیوس بودم. البته به پیامبر اعتماد داشتم. آنجا را که رفتم شناسایی کردم، از دل دشمن برگشتم آمدم، در خیمههایشان اینطرف و آنطرف رفتم، چون خودشان هم همه همدیگر را نمیشناختند. ۱۰ هزار نیرو از قبایل مختلف بودند، اولین بار بود که همچین اردوگاهی داشتند. اردوگاه آنها را دیدم، امیدوار شدم، خوشحال شدم. سریع برگشتم. به پیامبر گفتم آقا! این طوفان پدر آنها را درآورده است. اینها کاملاً مأیوس شدهاند، خسته شدهاند وا دادهاند!
حالا این صحنه را ببینید. یک عدهای از مؤمنین این هجوم دشمن را میبینند، میگویند این همان وعدهای است که خدا و رسول داد. و ما پیروز خواهیم شد. یک عدهای همین صحنهها را دیدند، گفتند دیدی پیامبر با آن خدایش کلاه ما را برداشت، همه وعدههایی که به ما دادند، همهاش شعار بود، همهاش پوچ و دروغ بود، ما را بازی دادند. اسلام پیروز است! «نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ»! اسلام بر کفر پیروز است! کجایش پیروز است؟ ما بیخود باور کردیم. چند سال است دنبال اینها رفتیم. اینها تمام شد. هر دو یک صحنه را دیدند، دو تا قضاوت کردند. یک عده با دیدن اینها محکمتر شدند، یک عدهای وا دادند بطور کامل رسوا شدند. بعد همانجا میگوید یک عدهای بودند، گفتند که این آقا را نگاه! ما میخواهیم دستشویی برویم و قضای حاجت کنیم، جرأت نمیکنیم یک کمی فاصله بگیریم. جرأت نمیکنیم مثلاً ۱۰۰ متر آنطرفتر برویم. همه جا دشمن است. این آقا دارد میگوید که امپراتوری روم را شکست میدهیم، اسلام چه میدهد، چه میدهد، چه میدهد. این وعدههای پیروزی بر کسری و قیصر و جهانی شدن اسلام و اینها را میدهد. حتی یک نفر از اینها به نام "اوسبنقیضی"، جلوی جمع بلند به پیامبر گفت که: «آقا! حالا که این ته اسلام و مسلمین شد. کل مدینه در خطر است ما که نمیتوانیم از شهر و اینها دفاع کنیم. ما جبهه ما معلوم است شکست خورده است و ازهم پاشیدهایم. اقلاً بگذار زن و بچه خودمان را نجات بدهیم. خانههای ما حفاظت ندارد. ما به هوای تو بودیم. ما فکر میکردیم شما که میگویید خدا و خدا، دیگر خدا مواظب خانههای ماست. حالا میفهمیم خدا مواظب مدینه هم نمیتواند باشد. چه برسد به خانههای ما! مواظب پیامبرش هم نمیتواند باشد. این چه خدایی، چه پیامبر و چه وعدههایی است؟ ما بگذار اقلاً ما برویم زن و بچه خودمان، پیش خانواده خودمان، آنجا حفاظت نداریم، در و دیوار و پیکر درستی ندارد. هم ترسیدند و هم همه را ترساندند.
حالا این آیاتی که دارم حالا خدمت شما عرض میکنم، این زمینه را گفتم، اینجاها نازل میشود. کلمات قرآن را دقت بفرمایید، روی تکتک آن. شوخی میگیریم، میخوانیم، میگوییم بهبه! قاری چقدر قشنگ خواند از صدایش کیف کردیم! ولی نفهمیدیم چه گفت اصلاً. مهم نیست چیست. «صدا، تجوید و قرائت دیدید تلاوت، صدایش چقدر حال داد. احسنت! اللهالله! از صدای این خیلی خوشم آمد. حال کردم. چه گفت؟ نمیدانم چه گفت. از همین حرفهایی که در قرآن هست. حالا خدا چه گفت؟ انشاءالله که درست است. بابا! اینها است. «لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ» حالا قضیه جنگ احزاب است. خیلیها در امتحان صداقت رفوزه شدند. میفرماید این همه مسائل پیش آمد، آن پیمان هم گرفتیم برای این که صداقتهای شما باید محک بخورد. چقدر با خدا، با خلق راست میگویی. «وَأَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا أَلِیمًا» خداوند برای اینهایی که مسخره میکنند، میگویند این حرفها چرت و پرت است، کفر را آگاهانه و خودخواهانه انتخاب میکنند. میگوید از الان به شما گفته باشم، بعداً نگویید نگفتم. عذاب رنجآور و سختی برای شما تدارک دیده شده است و البته خودتان تدارک دیدید! ته این خطی که میروید، آتش است. بیچاره میشوید. اینهایی که اصلاً این حرفها را جدی نمیگیرند، میگویند همهاین حرفها دروغ است. بهشت و جهنم و خدا و فرشته و اینها همه چرت و پرت است. این کار را بکنی خوب است، آن کار بد است. خوب و بد اینها همه مزخرف است. قرآن میگوید از الان بدانید. ما در دنیا به شما گفتیم. از الان بدانید که پدر خودتان را دارید درمیآورید. بیچاره میشوید. چون حقیقت هستی را نمیفهمید، آگاهانه روی حقیقت پا میگذارید. روی خرخره خودتان پا گذاشتید. دارید انتحار میکنید. داریم به شما خبر میدهیم.
خداوند از میزان صداقت صادقین بپرسد. یک مخاطب آن پیامبران هستند، خود انبیاء هستند. یعنی خداوند در قیامت پیامبران را هم بازخواست میکند. شما چه کار کردید؟ خود پیامبران هم بازخواست میشوند. مسئولیت و مأموریت شما چیست؟ چه قبول کردید؟ چه کردید؟ آیا همه آنچه که به شما گفتیم، همانطور که گفتیم، با همان اهمیت به بشر منتقل کردید؟ که بعد در آنجا «لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ» خداوند هم بتواند مردم را، انسانها را، مؤمنین را بازخواست کند. آیا جوری مسئولیت خود را انجام دادید که مردم، آدمها بعداً بهانه نیاورند که بابا! به ما نگفتند قضیه اینقدر جدی است. یک چیزهایی گفتند ولی درست نگفتند. ما نفهمیدیم. این پیامبران که میگویید اینها پیامبر از طرف تو بودند، ما درست نفهمیدیم چه میگویند. همینطوری یک چیزهایی گفتند. برای ما تبیین نشد. از پیامبران بازخواست خواهد شد که مأموریتی که پذیرفتید چطور انجام دادید؟ حجت بر بشر تمام شد. خود قرآن میگوید دیگر با قرآن حجت تمام شد. دیگر بعد از قرآن و بعد از آخرین پیامآور، تا ابد هیچ کس هیچ عذری دیگر نخواهد داشت. چون هر چه باید خدا میگفت، گفت. هر چه که خداوند باید میگفت، در قرآن گفت. حتی یک آیه دیگر هم لازم نبود. همینهایی که آمده است هم لازم بود و هم کافی. یعنی یک آیه از این آیات نباید کم بشود. نه لازم بود یک آیه دیگری و چیز بیشتری گفته بشود. هر چه که لازم بود گفته شد. آیا درست مأموریت خود را انجام دادید؟ آدمها و بشر همه فهمیدند چه میگویید؟ بعد به بشر میگوید اینها همه به وظیفه خودشان، به آن میثاق غلیظ عمل کردند. به شما گفتند. شما شنیدید؟ یا خودتان را به آن راه زدید. هی ختم قرآن میکنید ثواب ببرید؟ مثل این که یک نسخهای پزشک داده است، بروید عمل کنید، هی این نسخه را بخوانید، روخوانی کنید. این کپسول روزی شش بار، این قرص روزی شب و اینقدر ورزش، حرکت جمعی، رژیم غذایی اینجوری... بازدوباره از اول. هیچ کدام را هم عمل نمیکنید. همینطوری میخوانید. بعد مسابقه بگذاریم، چه کسانی اینها را حفظ کردهاند. این کارها همه خوب است ولی اینها همه مقدمه است. تجوید و قرائت و حفظ قرآن و اینها همه عبادت بزرگی است، فوقالعاده مهم است. فوقالعاده مهم است. آنها این پرچم توحید را بالا نگه میدارد. مدام نشان میدهند راه و بیراه کجا است. اما همه اینها مقدمه است. همه اینها را میخوانیم، حفظ هم میکنیم، زندگی ما اصلاً هیچ تغییری نمیکند. هم مثل کافران داریم زندگی میکنیم.
میزان طلاق دارد مثل جوامع کافر میشود. میزان اعتیاد به مواد مخدر با جامعه کافر چه فرقی دارد؟ دروغهایی که در بازار به هم میگوییم، ما را کلاه میگذارند، اگر کافر بودیم غیر از این بود؟ همان کارهای کفار را داریم میکنیم، فقط حرم امام رضا هم میآییم. خداوند میفرماید برای من صداقت شما خیلی مهم است. راست میگویی یا دروغ؟ به خدا دروغ میخواهی بگویی؟ کسی که همه چیز را میداند، به خودت از رگ گردنت نزدیکتر است، به او میخواهی دروغ بگویی؟ تو خودت، خودت را نمیشناسی آنقدری که ما تو را میشناسیم. به خدا دروغ میگویی؟ بعد به همدیگر دروغ میگویید؟ صداقت از نظر قرآن فوقالعاده مهم است. یک جا میفرماید که تعبیر صداقت در جاهای مختلفی در قرآن آمده است که یک معیار برای خداوند صادق بودن است. یعنی اگر کافر و جاهل باشی اما صادق باشی. مسلمان نیستی. اسلام به تو ابلاغ نشده است. یک گوشه دنیا اصلاً نمیدانی اسلام چیست. درس هم نخواندی، اصلاً بیسوادی. ولی صادق باشی. خداوند میفرماید تو نجات پیدا میکنی. چون اگر صادق باشی، استاد و دانشگاه و حوزه و درس و بحث و... هیچی نداری. وسط بیابان، یک گوسفندچرانی. میفرماید بابا! این انبیا بیشترشان چوپان بودند. پیامبر اکرم(ص) نزدیکترین انسان به خداوند بود که نه سواد داشت، نه سواد داشت، نه پولی داشت. یک بیسواد امی که در کوه و بیابان گوسفند میچراند. این شخص بالاترین انسان از منظر خداوند شد. انتخاب بزرگ خداوند محمد بود.
چون اگر صادق باشی ولو بیسواد، صادقانه دنبال حق هستی. هر جا که حق را بفهمی چیست، صادقانه به آن عمل میکنی. ما در جبهه آدمهایی دیدیم که هیچ سوادی نداشتند. از همه ما آدمتر بودند. خیلی آدم بودند. پشت کوه سنگتراشی میکرد. وقتی با هم دست دادیم، من فکر کردم سوزن گذاشته لای دستش که به آنها اذیت کند و شوخی میکند. گفتم آقا چرا دستت اینجوری است؟ بعد دیدم دستش است از بس زخم است. سواد خواندن و نوشتن نداشت. ولی صادق بود. آنقدر مقامات معنوی او بالا رفته بود. واقعاً نورانی واقعی بود نه از این نور مصنوعیها. واقعاً نورانی بود. ما آدمهایی داریم که من دیدهام، مسلمان نیستند و نبودند، چون اصلاً در وسط کفر آنطرف دنیا به دنیا آمدهاند؛ ولی صادق بود. وقتی جواب سؤال او را میدادی، تسلیم است. میگوید من قبول دارم. خداوند میگوید اینها را نجات میدهیم. ولی ممکن است شما، ما، عالم باشیم، باسواد باشیم و روشنفکر عالم، مسلمان در جامعه اسلامی باشیم ولی کافر باشیم. کافر نه به این معنی که میگویی من خدا و پیامبر و قرآن را قبول ندارم. نه! قبول داری ولی کاسب هستی، نه صادق. بازی درمیآوری. این کافر به جهنم میرود. آن کافر فقهی که عالم نیست، مسلمان هم نیست ولی کفر را انتخاب نکرده است. در آن فضا به دنیا آمده است و هر چی که میفهمد صادقانه موضع نشان میدهد. بر اساس فطرت الهی، مسلم فطری است. در قرآن میفرماید او را نجات میدهیم. اگر هم در دنیا نتواند مسیر را کامل طی کند، در عالم برزخ، هم قرآن و هم روایات اشاره میکند در عالم برزخ قبل از قیامت، به آنها فرصت شکوفایی و الهی شدن به یک معنی داده میشود.
قرآن یک میفرماید: «الَّذِینَ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ» آنها که بر سر پیمانی که با خدا بستند صادق بودند. یک جا میفرماید که: «أُولَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ» خداوند میخواهد تعریف کند، میگوید اینها اینجوری هستند، اینجوری هستند، بگذارید یک کلمه بگویم اینها چه کسانی هستند: «أُولَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ» اینها صادق هستند. یعنی صادق بودن اینقدر از نظر خداوند مهم است. فیلم بازی نکن. ادا درنیاور. ریاکار نباش، منافق نباش. پدرسوختهبازی نکن. برای خدا بازی درنیاور. خداوند میفرماید با من بازی نکنید. «مکروا» نقشه کشیدند «و مکر الله»؛ خداوند هم جواب نقشه، نقشه است. «وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ» از خدا نقشهکشتری وجود ندارد. کل نقشهها را خدا کشیده است. خود شماها نقشه خدا هستید. با خدا داری بازی میکنی؟ خدا را میخواهی دور بزنی؟ خداوند انسان صادق را نجات میدهد. حتی اگر بیسواد باشد، حتی اگر در جامعه کفر به دنیا آمده باشد. و آدمی که صادق نیست، ولو ظاهراً و شناسنامهای مسلمان باشد، ولو عالم و ملا باشد، میفرماید جهنمی است. دروغ میگویی، بازی درمیآوری، کاسبی. حالا چون اینجا الان مسلمان هستند، مسلماننمایی و مسلمانبازی درمیآوری. اگر یک جای دیگری بود، ادای دیگری درمیآوردی. تو دنبال منافع خودت هستی. تو با خدا و با خلق صادق نیستی. دیدید همه ما، ولو خودمان صادق نیستیم، از آدمهای صادق خوشمان میآید. درست است؟ هرجا یک آدمی میبینید که این شخص، ولو من قبولش ندارم، اصلاً او با من مخالف است ولی صادق است. این شخص با خودش صاف است. این شخص هر چه میگوید اعتقاد دارد و عمل میکند. همه او را دوست دارند. فیلم درنمیآورد. دنبال منافع شخصی و مادی خودش نیست، دنبال حق است. ولو دستش کوتاه است.
در آیه دیگر میفرماید «کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» میفرماید یک سفارش دیگر به شما بکنم. هر جا صادقین هستند، آنجا باشید. هر جا آدمهای صادق هستند، کنار آنها بروید. «کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» این وظیفه شماست. هر جا میبینید دارند فیلمبازی میکنند، ادا درمیآورند، ریاکاری میکنند، نقشهکشی میکنند، دروغ میگویند، از آنها فاصله بگیرید. «کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» این وضعیت است.
حالا یک حدیثی هم اینجا از امام صادق(ع) ذیل همین آیه نقل شده است. خیلی آیه و روایت، حدیث عجیبی است. «لِیَسْأَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ» یعنی خدا از راستگویان در مورد راست گفتنشان سؤال میکند. وقتی که از صدق صادقین سؤال میکند، وای به حال دروغگو. یعنی صادقین که حتی انبیاء باشند، در مورد صداقت بازخواست میشوند. امام صادق میفرمایند وای بر کسانی که صادق نبودند، غیر صادقانه زندگی کردند. آنها چه میخواهند بگویند؟ ببینید صداقت در اقتصاد، ما وقتی میخواهیم کلاه یک نفر را برداریم، خودمان میفهمیم داریم کلاه او را برمیداریم، ولو ادا و اصول درمیآوریم عزیزم! والله به همان قیمت تمامشده دارم بهت میدهم و...! خودت میفهمی دروغ داری میگویی. ما وقتی که به هم دروغ میگوییم، خودمان میفهمیم داریم دروغ میگوییم، داریم کلاه همدیگر را برمیداریم. ولو اسم مذهبی بیاوری، ظاهر فقهی آن را درست کنی، وجه شرعی به آن بدهی. طرف به اسم اصلاحات و خدمت به خلق و مردمسالاری و اینها میآید. تو کلاهبردار هستی. تو میخواهی به قدرت و سلطه برسی، هوادار و مرید پیدا کنی. تو صادق نیستی، دروغ میگویی. از ادبیات اصلاحی، انسانی، علمی، عالمنمایی، این دانشمند است، ایشان نابغه است، نظریهپرداز است و... همهاش مقدمه است برای این که دکان خود را گرم کنی. حتی ممکن است استاد عرفان بشوی، از این استاد عرفانهای قلابی، سرشان را کج میگیرند، نازک حرف میزنند و... اینجوری است. حالا بعضی صدای اینجوری است، خوب است، عیب ندارد ولی بعضی ادا درمیآورند. حدیث از امام رضا(ع) من دیدم، فرمودند بعضیها ادا درمیآورند، صدایشان را نازک میکنند، گردنشان را کج میکنند، پایشان را هم میکشانند! که یعنی ما دیگر اصلاً در این عالم نیستیم. همینطوری این بدن اینجا مانده است، ما خودمان رفتیم! فیلم بازی میکنند.
ممکن است عارفنما باشی و صادق نباشی. ممکن است رساله داشته باشی و صادق نباشی و کافر باشی. داشتیم ما، دیگر قبل از انقلاب اینها بعضی از آنها قهرمان بودند. آنهایی که صادق بودند، ماندند در مسیر خدا و از اینها جدا شدند. کافر هستند نه صادق. همینهایی که میگفتند امام هم دارد با آمریکا سازش میکند. بعداً رفتند یونیفورم ارتش آمریکا را پوشیدند. الان نوکری آمریکا و اسرائیل و اینها را دارند میکنند. یعنی ممکن است انقلابی باشی، زندان هم بروی، شعارهای دینی هم بدهی ولی صادق نباشی. ممکن است خیریه راه بیندازی کنی، یتیمخانه راهاندازی کنی. یک عالمه از این کارهای خدمات بکنی، صادق نباشی. امام صادق(ع) فرمودند: صادقین بازخواست میشوند، چه رسد به کاذبین. پس پیمانی که خدا میگیرد، میثاقها همه هدف دارند. همینطوری روی هوا قراردادی بیهدف نیست.
نکته مهم دیگر این است که اینجا توجه داشته باشید، خداوند صادق و کافر را در برابر هم گذاشته است. دوباره تأکید میکنم. از این آیه کریمه چندتا برداشت مهم میشود که ما اصلاً به آن توجه نداریم. یکیاش این است که اگر صادق باشید، کافر نخواهید شد. یعنی کافر صادق نمیشود. چون محال است تو صادق باشی، خداوند راه را به تو نشان ندهد. منتهی این کافر به کفر شناسنامهای نیست. این کافر یعنی کسی که مسلمان نیست. به این معنا. یعنی همین الان چند میلیارد انسان هستند، میلیونها هم قبلاً بودند. همه اینها شناسنامهای کافر هستند. هر کس مسلمان نیست، کافر است دیگه. منتهی همه اینها مثل هم نیستند. بخشی از اینها کافر شناسنامهای هستند. نه کافر به معنی معاند. یعنی کافر فقهی شناسنامهای هست اما صادق است. اگر آن مقداری که از حق، از اسلام، از خدا، از انبیاء فهمیده است، آن مقداری که تلاش کرده است، اولاً صادق تلاش میکند بفهمد. نمینشیند بگوید که حالا اگر فهمیدیم فهمیدیم، نفهمیدیم هم نفهمیدیم! این هم صادق نیست. پس یک) صادق تلاش میکند.
دو) وقتی که به یک حقی میرسد، میفهمد درست است، لجاجت نمیکند، در برابر حق تسلیم است. نمیشود صادق باشی اما کافر به معنی معاند باشی که جلوی حق بایستی. صادق اگر هم یک چیزی را نمیداند، موضع نمیگیرد. میگوید من نمیدانم، اجازه بدهید من بفهمم چه کسی حق میگوید. و واقعاً وقتی که شنید حق است میپذیرد. اگر صادق باشی، دیگر بین علی و معاویه مردد نمیشوی. اگر بعضی از خوارج همان اول صادق بودند، نمیتوانستند تا آخر صادق بمانند. نمیشود تو تا آخر صادق باشی و بیایی علی را هم ترور کنی! اول آن ها هم اگر یک صداقت توأم با خریت بوده است، جهل صادقانه بوده است، اما صداقت تا آخر با جهل نمیماند. به آگاهی میرسی. چنان که در همان جنگ خوارج هم دوسوم سپاه خوارج، بعد از این که امیرالمؤمنین آمدند در جبهه نهروان با آنها صحبت کردند، رها کردند. گفتند راست میگوید، ما نباید با علی بجنگیم. جبهه را ترک کردند. یک چند هزار تا از آنها ماندند که آنها صادق دیگر نبودند. یکی از آنها همین ابن ملجم بود که آنجا مجروح شد. بعداً رفتند عملیات ترور را طراحی کردند. گفتند یک شب معاویه و عمروعاص و علی، سه تایشان را ما با هم در راه خدا ترور میکنیم چون هر چه اختلاف و جنگ و بدبختی است، زیر سر این سه تاست. این سه تا را میزنیم، امت اسلام نجات پیدا میکند! شب قدر هم میکنیم که پاداش آن هزار برابر باشد. اینها دیگر فیلم است. نمیشود کسی برای ثواب الهی شب قدر، صادق باشد و علی را بزند. حالا جالب است آن شب نه عملیات ترور معاویه انجام درست شد و نه عمر و عاص. ولی برای علی انجام شد! تو نمیتوانی بگویی من تا آخر اشتباه کردم. تا حدی که علی را هم کشتم، من اشتباه کردم. تا این حد نمیشود. این یک.
دو: وقتی میگوید صادق و کافر، یعنی اگر شما و ما مسلمان و مؤمن شناسنامهای هستیم ولی صادق نیستیم، قرآن ما را کافر میداند. چرا؟ چون اصلاً این آیه در مورد چه کسانی بوده است؟ جنگ احزاب. جنگ احزاب که بین سپاه پیامبر که کافر شناسنامهای که نبوده است. همه مسلمان بودند. درست است؟ قرآن در آنجا هم میگوید که صادق یک طرف است، کافر یک طرف است. یعنی خود مسلمانها را هم به صادق و کافر تقسیم کرده است. یعنی مسلمانهایی که صادق نیستند، کافر هستند. جایش برسد به خدا و به رسول خدا خیانت میکنند. چنان که در جنگ احزاب کردند. این دوگانه صادق و کافر را هم پس بنابراین، نکته خیلی مهمی در قرآن است. چند جا ذکر شده است. من کم میبینم راجع به این صحبت بشود. همه خیال میکنند خداوند در قرآن همه جا میگوید: اینهایی که در خانواده مسلمان هستند، شناسنامهای مسلمان هستند، یعنی ما و شماها، اینها که ردخور ندارد، همه بهشت میروند! آنهایی هم که در خانوادههای شیعه بودند که همه به جاهای خوب خوب بهشت میروند! قرق برای آنهاست! VIP آن برای اینهاست. اینها هم که در خانواده شیعه به دنیا نیامدهاند، ولو مسلمان باشند، کل اعمال آنها، همهاش باطل است. ولو طرف در حدی که میدانست، صادق بوده است، اینها اصلاً کلاً حلالزاده نیستند، کل عبادات آنها قبول نیست! همه اینها همه کلاً جهنمی هستند! همه کافر و معاند هستند! آنهایی هم که مسلمان نیستند، در خانواده غیرمسلمان آنطرف دنیا به دنیا آمدهاند و اصلاً از اسلام چیزی نشنیدهاند. اینها هم که همین کافرین هستند که همه به جهنم میروند! قرآن این را نگفته است. اگر کسی میگوید قرآن این را گفته است، بگوید ما هم بفهمیم.
ابداً این معنیاش این نیست که کفر و ایمان شناسنامهای مساوی است. خود این که در خانواده مسلمان، در خانواده شیعه اهل بیت به دنیا بیاییم، یک توفیق الهی است. خدا را باید شکر کنیم. یک نعمتی است که خداوند در اختیار ما گذاشته است. بدون این که ما هیچ هزینهای پرداخت کرده باشیم. یک امکان اضافی است، یک نعمت است اما به همان اندازه مسئولیت ما بیشتر است. آن کسی که در خانواده عالم به دنیا میآید، این حرفها را شنیده است، مسئولیت او بیشتر است. آن کس که در یک خانواده و یک جامعه متدین به دنیا آمده است با آن کسی که در یک خانوادهای به دنیا آمده است که بابای او عرقخوار و قاچاقچی و دزد و رباخوار است، مادرش بدکاره و فاسد است، در خانهای بزرگ شده که مشرووب و مواد و روابط نامشروع اینها است، خب معلوم است توقعی که خدا از او دارد، غیر از توقعی است که از تو دارد. تو مسئولتری. متنعمتری و مسئولتری. اما او هم مسئولیت دارد. بله. یک کسی میگوید آقا! پس یعنی مسلمان و همین مسلمانی و کافری که الان ما همه داریم، که خب شناسنامهای و خانوادگی و ارثی است، یک بخش آن هم عمل میکنیم و به یک بخشهای زیادی هم عمل نمیکنیم. اینها هیچ ارزشی ندارد؟ چرا خیلی ارزش دارد.
یک مسلمان شناسنامهای جاهل و گناهکار، ولی همین که به خدا و به آخرت و به انبیا و به قرآن اعتقاد دارد و قبول دارد که اینها هستند. ولو از او سؤال کنند، نمیتواند بحث کند. ولی وقتی یک آیه قرآن را میخواند، با احترام میخواند، گاهی اشک او جاری میشود، در ماه رمضان هم قرآن را ختم میکند. همین آدم با یک آدمی که کافر است، خیلی فرق دارد. اصلاً چه کسی میگوید اینها با هم فرق ندارند؟ زمین تا آسمان. اما آن کسی که معیار بهشت و جهنم و قضاوت نهایی است، در این آیه و آیات دیگر خداوند میفرماید میزان صداقت تو است. وگرنه من در یک خانواده مسلمان شیعه عالم باتقوا به دنیا بیایم، پدر و مادر و اطرافیان من هم همه آدمهای خوب و متدین باشند. در خانه هم صبح تا شب صدای قرآن و کتابخانه مذهبی و اینها باشد. ولی صادق نباشم. ولی شناسنامه من میگوید این مسلمان است. صادق نیستم. فرصت پیش بیاید هم خیانت میکنم هم خیانت جنسی، خیانت اقتصادی، خیانت سیاسی. مرتد میشوی. طرف جاسوس میشود. این کافر است، صادق نیست. و همه ما در این خطر هستیم. هیچکس از قبل نگفتند معلوم نیست. همه ما ممکن است ته خط جزو کافرها باشیم یا جزو صادقان باشیم.
قبل از انقلاب زندان بود، مبارز بود. بعد انقلاب هم دهه ۶۰ مؤمن بود، مجاهد بود، خیلی فداکاری کرد. کارهایی کرد و حرفهایی زدند که دشمن بیدین این حرفها را نمیگوید و این کارها را نمیکنند. برای این که منافع من، آنجور که میخواستم تأمین نشد. آن چیزی که من میخواهم، نمیشود، نشد! این است که اینجا ممکن است طرف مسلمان و شیعه و انقلابی و مبارز، حتی قبلاً خادم هم باشی، آخرش هم جزو کافران محسوب بشوی.
شمر سردار علی جزو مؤمنین بوده است ولی کافر بود، صادق نبود. مسلمان بود ولی کافر بود. در کربلا سر امام حسین را ۲۰ سال بعد میبرد. قبلاً سردار علی بوده است، در صفین با معاویه جنگیده است، جانباز هم بوده است. این میشود، این کافر است.
حر، سردار دشمن است که کل ماجرای کربلا زیر سر حر است، اصلاً او شروع کرد. اگر او جلویش را نمیگرفت، میرفتند کوفه، وضعیت فرق میکرد. او را نگذاشت. بنیانگذار حادثه کربلا حر است ولی صادق است. وقتی فهمید که خطاست و حق با چه کسی است، همه چیز را کنار گذاشت، کنار حسین آمد و از اولین شهدای کربلا شد.
این که خداوند اینجا میفرماید: یک عده از شما صادق هستید، یک عده از شما کافر هستید. این صادق و کافر بین خود مسلمانها هم هست. اصلاً اینجا مخاطب آن مسلمانها هستند. میگوید یک عده از شما مسلمانها صادق هستید و یک عده از شما کافر هستید.
انشاءالله چند جلسه هم میخواهیم راجع به کودک و حقوق کودک در قرآن، به بعضی آیات اشاره کنیم.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی